لیلی گله داران:
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩ 

 

شعری بر شانه

 

 

 

شعری بر شانه

 

شعبده باز و

 قوز کرده زیر کلاهی کاغذی تا زانو

مرموز در دود بلند از دست و دهان

وسحر مدادی تیز

انگشتی چوبی میان سبابه وشستی که

به هرچه می خورد

حرفش را می زند

زبان    باز

یا زبان باز می شود

راست و دروغ بهم می بافد و رشته را از دست

شیطان می شود و

در آخر کلمه و

دوباره به ابتدا برمی گردد

به من

 

جادوگر شش انگشتی حرافی هستم

به طلسمی نشکستنی

گاه به گاه

خون غریبی در ماه گرفتگی ام می افتد

که خوناشام نشسته بر شانه ام

می مکد و

در آینه هر بار

از من زیبا تر است .

 

ژانویه ۲۰۰۹ / رم

 


کلمات کلیدی:
 
پیام فتوحیه پور:
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۸ 


وقتی که شعر نمی نویسه شود
شعری که نخواهد شد
تا کی به شدن آغاز شود

بلوغ سر کج این روال راه پیمایی کشدار را راه پیموده بود
سر رسید ناگهان از بین روزهای گم
سپرد دستم را به دستت
و حوصله کرد تا ببیند شعری را که نخواهد شد

معطل نماده بود
نمان
معطل نمانده مانده بود همین طور صورت زخم خورده رنگ پریده بر عکس تا خورده تازه پیدا شده از آن همه گم
تا اینکه بهت زده باشد
خاطره ی برگشت خورده از همان نسیان اجاره ای
معطل همانده بود

شعری که نخواهد شد که خوانده نخواهد شد شنیده
شاید شعری باشد که نمانده بود ببیند در بهت این زمین تازه به تکلیف رسیده شاید
شنیده شد از همان قطعه های گم در سکوت و تکان شدیدی که گاهی ستون فقرات آدم می خورد درون دلت خالی و خشک می شود رگ به خون نمی رسد هر چه می دواند انگار خون به ترتیبی که گفته نخواهد شد به مغز می رسد از شقیقه ی خالی سطور کهنه هر شعری عبور می کند تا

وقتی که آدمی شکایتی ندارد
وقتی که دمی که شکی نداری به هیچ آدمی
همین طور لق لق می خوری روی چرت موسیقی عرق
انگار نخورده بود روی عرق چرخ می خوری
تو نه رنجیده با کسی تا
اردیبهشت سال بعد
طرح می زند
خواب کوتاه مرنجانیم را
شاید که طرح ریخته روی همین طرح ریخته روی همین طرح ریخته
باز شاید که بعد از خودم همین دوباره خودم می رسد که باز بعد از دوباره خودم شعری که نیست
شعری ست که نخواهد شد



کلمات کلیدی:
 
تعطیلات از لای میم‌های تو
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۸ 

فکر کن نداشته باشم چیزی چنان که بدانی

تعطیلاتم از فشردگی است کمافی‌السابق

از لاطائلات برم می‌گرداند

می‌پیچم به دیگری چنان که بدانی

نداشته باشم هرگز بی‌مکانی است

در تنم کمافی‌السابق فیها طویلا

بیا کمی بیا به گردش ثابت بمانیم

آنیم که نمی‌گذرد از میم‌های تو حالا برو

و کمک کن هرگز بدانیم لاطای الا توام بی‌چیزی در تنم که برو

گفتم: همین و بس

چیزی چنان که بدانی از فشردگی

 

بداهه‌نویسی مشترک محمد آزرم/ بهاره رضایی


کلمات کلیدی:
 
الهام حیدری:
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۸ 


یک

از  دور

از  هزار فوت بالای اقیانوس

می بوسمت

و  این فعلی است

که سالهای سال

که ماههای ماه

که روزهای روز

روی این تکه کاغذ

انجام می شود

 

دو

وقتی که نیستی

وقتی که نمی شنوی

وقتی که  احتمال مخاطب  اینهمه کم است

زبانم منتفی می شود

من منتفی می شوم

 و نیستنم را هی به هستن / خودم را / هی به هستن می زنم/ هی.

...


کلمات کلیدی:
 
به مناسبت هشتم مارس
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧ 

سهیلا میرزایی

با لبخندم غریبه نمان

 

چشم می بندم

              هیچ نیست جز لکه های نوری گریزان

                                                           که در آن پرتاب شده ای

 

می ترسانی مرا

این که کجای زمین ایستاده ام

بدهکار کدام آسمانم

همراهی ات با کدام ستاره

                            نگران ترم کرده است

 

می ترسم بر چهره ات خط بکشم!

من از این غریبه ها می ترسم

از ماسک های بی چهره ای که کلید می اندازند به قفل اطاق ام

                                                        اما در راهروها گم شده اند

شیدا محمدی

با چشمهای نگو !

 

دلم مرد می خواهد

مردی مثل سپید رود

با پوستی روشن تر از ماسه ها

 بیاید قهوه ی صبح را بیدار کند

پلکهای بی حوصله ام بالا بیاید

و در این گوشه ی ایوان

به ریش غروب های دلگیر بخندد.

 

دلم مرد می خواهد

مردی با چشمهای تابستانی

با چشمهای بستنی

با چشمهای نمی گویم!

تنش صخره ها و موج های نارنجی

و دستهای من

 پرنده های سفید تنهایی.

 

صدایش هیس خیس

خیس هیس

آرام

هنوز از این گوش ماهی.


دلم مرد می خواهد

مردی با زنگوله های کوهستانی

که از باد برمی گردد

 تا رانهای کبود مرا

از رود بگیرد.

و در باران های تاریکم

نان و کباب و چراغ بیاورد.

 

شنیده ام به سرش که می زند

از مرگ جلو می زند

 از دور مرا نگاه می کند

که در این سطر

 قرمز می رقصم

 

آزیتا قهرمان

زبان

 

دریا از روی خواب

باد از روی ما   گذشت 
مرا    صدا می زد 
اسمی که صورت نداشت

  باران     حروف کهنه را    نو می نوشت 
جز افتادن     دستی نبود تا  بگیردم
ترسی که سایه اش از تو بود  
افتاده بود روی دیوار   دوبال سیاه


کلاغ رفته بود کمی خشکی بیاورد
از حدود فرار
هرچند نمی دانم تا کجا را آب برده است؟
باقی ام هنوز؟
از آنکه بست پلک

 و خوابش مرا نبرد 
باد بان  تا کجا نقشه را صاف رفته بود ؟
تا انتها   چقدر سمت من است ؟
راه باید مرا تمام کند

و  خیابان سینه ام 
 
 سنگ سنگ  کوهی شود

 


جریره با یال اسب های مرده
دزیره در کتاب قطور
دستکش سیاه مادام بواری    روی برف

  نامه ای پاره  به  روایت هد هد 


این کلاغ هم برنگشت 

 زنی از نمک    در راه پاشیده بود 
نوح تا بشمرد 
طوطی شتر گاو و پلنگ
کلپاسه و نهنگ ، دیو دوسر
در بسته شد و ماه بارید ، کاسه کاسه
 
عمر   شماره می انداخت

سقف چک چک  می نشست  


این کلاغ هم بر نگشت


فرصت نبود    

 و رفتن
 وارونه در چاه  می دوید
ستاره      آسمان را قی کرد 
دیوانه ازتنگی اش
سر رفته بود

وچاقو   در رگ پارو می زند  هنوز


این کلاغ هم برنگشت


له له زنان دارم از خودم بالا می رسم
زیبا می شوم از صخره ات
تازه می خواهم زن شوم

 بی تنه ای از پایین   شبیه خودم
بی شرح سنگ ها

وپرچمی که دوخت رگهایم را به مار 
سینه ام  را به چشمه بست و

خواب هایم را  با قیچی برید


جزیره هایت

 بی حرف اضافه        به هم چسبیده اند

 هزار بار مرده ام

 وتابستان       میان دندانهایم سبز می شود


چهل سالگی از تو  گذشت

 واین کلاغ برنگشت

 

گل های دامنت  راه راه می روند   

 و دنیا چقدر کوچکتر است

از وقتی بزرگ بودم

 و آینه  اتاق امنی  بود

 

برای  تسلی     این غروب  لازم است

یکی مرا فرار کرده بود  
با سرعتی که خون  از درز هایم....
 گفتی   بپر

  برنگرد
 از من  جلو بزن
شکل گفتن       دارد  ازکلمات می افتد 
قطر حروفی که  زخم را اسلیمی نوشت
حلقه ای با مورخ و بسمل

و قصد ما برای  خانه ای

  که یادش بخیر

 

دیر است برای دوباره

برای روزی که بعد ....

زخم تو  روی عبور   دل می زند 

 

نرو    نمان  
از بریدگی هایت  پیاده شو


آن قدر هزار ساله ام
که دیگر فقط خودم    همین که هستم
 تل استخوان ریخته 
در ویرانه ای از جمله های سربریده

 مرگ روی کاشی های  لیز

دست خونی اش

 را  به گلوی تومی گرفت  

 

حالا 
آسمان به هیچ بگیردم

زمین دارد در تنت  فرو می رود هنوز

دارم از تو بالا می روم

 تا آدم شوم


خشکی       مربعی کبود است

 اندازه ی دو پای کبوتر   
 
 زبان مادری    بغ بغ کنان

دور خودش  می چرخد

می گردد و پر پر

می رقصد و بغ بغ  

 

این کلاغ هم که  .......

 


کلمات کلیدی:
 
رويا زرين:
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ،۱۳۸٧ 

 

 

اشاره: مجموعه‌ی شعر «می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم» نوشته‌ي رویا زرین برگزیده‌ی نخستین دوره‌ی جایزه‌ی شعر زنان ایران (خورشید) شد. اتاق شعر بردن جايزه خورشيد را به رويا زرين تبريك می‌گويد و 2 شعر از اين شاعر را مهمان خود می‌كند.

 

کمرهمت بسته به خاطر دنیای جدید
کمر
بسته به جان خودش محبوب من.

باید انتخاب کنم آیا می‌توانم اکتفا کنم
به می‌بوسمَت‌های تلفنی
و گرم نگه دارم آغوش خلی‌ام را؟

آخ محبوب من
محبوب لعنتی من
که کمر به چیزی بسته‌ای بسته‌ای
که شبیه خلسه‌های عیساست
که کمر به چیزی بسته‌ای بسته‌ای
که شبیه آوازهای زنی‌ست
در دشت‌های گریان

نه محبوب من
نمی‌ارزد این
دنیای بی‌دست و آغوش تو
به جان دایی‌ام
که کمونیست بازنشسته است
و به جان عمویم
که نسبتی به هم زده با بانکداری نوین اسلامی

 

 

بيست و چهار ساعت كامل

 

شعر که نه
 احتمالاً این نوشته
 طوماری‌ست
 از نام کسانی
که لحظه‌های مرا کشته‌اند
 کودکی که دیر زاده می‌شود
 خودم که به هوش نیامده‌ام هنوز
 و مادری که لباس‌های بچه را نیاورده‌ست
 پرستاری برگه‌ی ترخیص را
 در هوای توفانی محوطه گم کرده‌ست
در 24 ساعتی که آب می‌رود
 دراز کشیده‌ام هنوز و کاش به هوش بیایم
 صدای آژیر
 کنار می‌زند اضطراب خیابان را
 مرا به هر قطاری برسانند می‌رسم
 مرا به هر هواپیمایی
 به کائنات بگو
 لطفا کنار
 کنارتر
 چند لحظه‌ای که مانده
 زمان کمی نیست


 


کلمات کلیدی:
 
روجا چمنکار:
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٧ 

 

 

 

 

نشر ثالث سومین مجموعه شعر روجا چمنکار رامنتشر کرد .

اتاق شعر چاپ این کتاب را تبریک می گوید.

 

با خودم حرف می زنم

 

با خودم حرف می زنم
با تکه های خودم حرف می زنم
با تکه تکه های خودم حرف می زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوی تو حلقه
این رقص اما ، به انتهای خود نمی رسد
من، کم رنگ
تو، نامرئی
رابطه مجهول و
نفسهات روی نفسهایم بُر که می خورد
دردی قلقلکم می دهد
.  
تکه ها را تکرار می کنم
تکه تکه ها را تکرار می کنم 
غربت، نه عطر تند ادویه داشت
نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته های
غیر طبیعی
غربت، فقط مرا به شب

شب، وارد معرکه رگ می زند
و رد خون

پاک نمی شود از این همه آسمان و تیرگی .  
تکه حرف می زنم
تکه تکه حرف می زنم
خوابِ این همه کارتن
گوشه ی خیابان های سرد تهران ، پاره که شد
ماه افتاد توی دامنم و
آب از سرم گذشت 

کلمات کلیدی: