آزیتا قهرمان
زبان
دریا از روی خواب
باد از روی ما گذشت
مرا صدا می زد
اسمی که صورت نداشت
باران حروف کهنه را نو می نوشت
جز افتادن دستی نبود تا بگیردم
ترسی که سایه اش از تو بود
افتاده بود روی دیوار دوبال سیاه
کلاغ رفته بود کمی خشکی بیاورد
از حدود فرار
هرچند نمی دانم تا کجا را آب برده است؟
باقی ام هنوز؟
از آنکه بست پلک
و خوابش مرا نبرد
باد بان تا کجا نقشه را صاف رفته بود ؟
تا انتها چقدر سمت من است ؟
راه باید مرا تمام کند
و خیابان سینه ام
سنگ سنگ کوهی شود
جریره با یال اسب های مرده
دزیره در کتاب قطور
دستکش سیاه مادام بواری روی برف
نامه ای پاره به روایت هد هد
این کلاغ هم برنگشت
زنی از نمک در راه پاشیده بود
نوح تا بشمرد
طوطی شتر گاو و پلنگ
کلپاسه و نهنگ ، دیو دوسر
در بسته شد و ماه بارید ، کاسه کاسه
عمر شماره می انداخت
سقف چک چک می نشست
این کلاغ هم بر نگشت
فرصت نبود
و رفتن
وارونه در چاه می دوید
ستاره آسمان را قی کرد
دیوانه ازتنگی اش
سر رفته بود
وچاقو در رگ پارو می زند هنوز
این کلاغ هم برنگشت
له له زنان دارم از خودم بالا می رسم
زیبا می شوم از صخره ات
تازه می خواهم زن شوم
بی تنه ای از پایین شبیه خودم
بی شرح سنگ ها
وپرچمی که دوخت رگهایم را به مار
سینه ام را به چشمه بست و
خواب هایم را با قیچی برید
جزیره هایت
بی حرف اضافه به هم چسبیده اند
هزار بار مرده ام
وتابستان میان دندانهایم سبز می شود
چهل سالگی از تو گذشت
واین کلاغ برنگشت
گل های دامنت راه راه می روند
و دنیا چقدر کوچکتر است
از وقتی بزرگ بودم
و آینه اتاق امنی بود
برای تسلی این غروب لازم است
یکی مرا فرار کرده بود
با سرعتی که خون از درز هایم....
گفتی بپر
برنگرد
از من جلو بزن
شکل گفتن دارد ازکلمات می افتد
قطر حروفی که زخم را اسلیمی نوشت
حلقه ای با مورخ و بسمل
و قصد ما برای خانه ای
که یادش بخیر
دیر است برای دوباره
برای روزی که بعد ....
زخم تو روی عبور دل می زند
نرو نمان
از بریدگی هایت پیاده شو
آن قدر هزار ساله ام
که دیگر فقط خودم همین که هستم
تل استخوان ریخته
در ویرانه ای از جمله های سربریده
مرگ روی کاشی های لیز
دست خونی اش
را به گلوی تومی گرفت
حالا
آسمان به هیچ بگیردم
زمین دارد در تنت فرو می رود هنوز
دارم از تو بالا می روم
تا آدم شوم
خشکی مربعی کبود است
اندازه ی دو پای کبوتر
زبان مادری بغ بغ کنان
دور خودش می چرخد
می گردد و پر پر
می رقصد و بغ بغ
این کلاغ هم که .......